X
تبلیغات
رایتل
luna
lovely
سه‌شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1387 :: 11:44 ب.ظ :: نویسنده : F@ezeh

آنتوان دوسنت هگزوپری

در کتاب شازده کوچولو،دوستی را ‹اهلی کردن نامیده وشروع آشنایی عاشقانه و روباه وشازده کوچولو را چنین می سراید:

روباه گفت:‹سلام›

شهریار کوچولوگفت:"کی هستی تو؟عجب خوشگلی!"

روباه گفت:"من یک روباهم"

شهریار کوچولو گفت:"بیا با من بازی کن،نمی دانی چقدر دلم گرفته!"

روباه گفت:"نمی توانم با تو بازی کنم،هنوز اهلی ام نکرده اند."

شهریار کوچولو گفت:"اهلی کردن یعنی چه؟"

روباه گفت:"آدم ها تفنگ دارند وشکار می کنند،اینش اسباب دلخوری است!اما مرغ وماکیان هم پرورش می دهند وخیرشان فقط همین است.تو، پی مرغ می گردی؟

شهریار کوچولو گفت:"نه،پی دوست می گردم.نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟"

روباه گفت:"اهلی کردن یک چیزی است که پاک فراموش شده، یعنی ،ایجاد علاقه کردن!"

شهریار کوچولو با شگفتی گفت:"ایجاد علاقه کردن!"

روباه گفت:"معلوم است .تو الان برای من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر ، نه من احتیاجی به تو دارم، نه تو هیچ احتیاجی به من داری.من برای تو یک روباهم ، مثل صد هزار روباه دیگر،اما اگر منو اهلی کردی هر دو بهم نیازمند خواهیم شد.تو برای من در همه عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو دردنیا یگانه خواهم بود!

الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم، آدم ها مرا.

همه مرغ ها عین همند. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می گذرد ولی اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.

آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند.

صدای پای دیگران مرا وادار می کند توی هفت سوراخ قایم بشوم،اما صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی مرا از سوراخم بیرون می کشد.

تازه،نگاه کن!آن جا ، آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نان بخور نیستم ، گندم چیز بی فایده یی است. گندمزار ها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازد واین جای تاسف است!اما تو موهای طلایی داری.

پس وقتی اهلیم کردی کردی،محشر می شود!چون گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد ، آن وقت من صدای وزیدن باد را که تو گندمزار می پیچید،دوست خواهم داشت...

حالا اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!"

شهریار کوچولو جواب داد:"دلم که می خواهد اما وقت چندانی ندارم.باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سردر آورم!"

روباه گفت:"آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند، می تواند سر در آورد.انسان ها دیگر برای سردرآوردن از چیز ها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند، اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست!"

تو اگر دوست می خواهی خب ، منو اهلی کن!"

شهریار کوچولو پرسید:"راهش چیست؟"

روباه گفت:"باید خیلی خیلی حوصله کنی ، اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علف ها می نشینی ، من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی- چون کلمات سر چشمه ی سو ء تفاهم ها هستند- عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی."

فردای آن روز شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت:"کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی ، اگر مثلا : هر روز سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود وهر چه ساعت جلوتر برود ، بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت و بی وقت بیایی ، من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟"

به این ترتیب، شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی نزدیک شد...

روباه گفت:" آخ!نمی توانم جلو اشکم را بگیرم!"

شهریار کوچولو گفت:"پس این ماجرا فایده ای برای تو نداشته ؟"

روباه گفت:" چرا، برای خاطر رنگ گندم !"

"اما وقتی خواستی با هم وداع کنیم ، من به عنوان هدیه رازی را به تو می گویم."

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و گفت:" روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر او را دوست خود کردم و حالا تو همه عالم بی همتاست."

روباه گفت : " خوانگهدار! و اما رازی که گفتم خیلی ساده است!

‹‹جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.ارزش گل تو


به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای !››


انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند ، اما تو نباید فراموش کنی.


تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی!››


شهریار کوچولو زیر لب زمزمه کرد:


"جز چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است!"

"فلیپس ولکنز" که اهلی ، دلداری ! شده ! سخن روباه را به نوعی دیگر بیان کرده و می

سراید:

دلبندم،مرا ببوس وبگذار از هم جدا شویم


زمانی که پیری ،چراغ رویاهای مرا خاموش می کند،


آن بوسه هنوز قلب و روحم را روشن نگاه خواهد داشت.



نمی دونم چرا برا اولین بار که خوندمش حالم خیلی بد شد و ...




موضوعات
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 205361