X
تبلیغات
رایتل
luna
lovely
پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1389 :: 11:54 ب.ظ :: نویسنده : F@ezeh

بسمه تعالی

 

سلام

خسته نباشید

تبریک سال نو...

امروز 5 فروردین بود...چیز دیگه ای نمونده تا تموم شه و ساعت 12 بشه...

روز قشنگی بود برام ولی دلم غم داشت....خیلی...فقط بهمه نگاه میکردم و الکی میخندیدم الان واقعا دیگه داره حالم بهم میخوره از بس تظاهر به خنده و شادی کردم...خیلی روز سختی بود برام...


نمیدونم تا حالا شده روز تولدتون از صبح زود که بلند میشین  یا حتی موقعی که تو خواب هستین منتظر فقط یک فرد خاص باشین که بهتون تولدتون رو تبریک بگه!و اولین نفری باشه که تبریک میگه...


از ساعت 12.05 دقیقه ی دیشب برام مسیج تبریک می فرستادن...جالبه حتی صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم...و تو عالم خواب بهم تبریک می گفتن ... نفردومی که بهم زنگ زد ....مامانم بود الهی فداش بشم  هم وقتی زنگ زد از جام پریدم و اجیر شدم...بدجور خوشحالم کرد...آخه پیشم نبود جای خالیشو امروز خیلی پیشم احساس کردم...بعد از اون هرکی زنگ زد حال کرد...انگار از صبح الطلوع بیدار بودم...


هرکس بهم زنگ میزد یا هرکس بهم مسیج میداد خوشحالم میکرد و لطفشو بهم نشون میداد  حتی امروز کسایی بهم تبریک گفتن و روز تولدم رو میدونستن که اصلا فکرشو نمیکردم... واقعا غافل گیر شدم...


 نمیدونم تا به حال شده که احساس کنید اون کسی رو که دوست دارید بهتون تبریک بگه و اولین نفر باشه که از صمیم قلبش این کارو می کنه  تولدتون رو فراموش کرده باشه ...!(البته میدونستم که یادش نرفته ...میشه گفت بی توجهی کرده)

و جالب تر از اون اینه که وقتی منتظر تبریکش هستی بعد از کلی انتظار بهت مسیج بده که

((((پاشو برو جیشتو بکن بعد بخواب...سازمان  دخالت در تمام امور)))


مسخره است !!الان که دارم مینویسم یه چشمم داره میخنده یه چشم توش اشک جمع شده...


ولی مهم نیست ...اصلا برام اهمیت نداره...!


امروز نشستم  تمام خواسته ها و آرزوهامو رو کاغذ نوشتم  و از خدا خواستم  که بهم هدیه تولدم رو بده هیچ هدیه ای  بغیر از هدیه ی خدا برام  ارزش نداره ...و جلو چشمم رو نمیگره...

 

خدایا... ای خدای مهربونم من هرشب سوره ی حشر رو می خونم فقط برای یک چیز... زیاد نیست......اینکه ...فقط وجودمو با معنای اسمم یکی کنی....همین...فکر نمی کنم چیز زیادی باشه....پس کمکم کن....

 

نمیدونم کلی فکر کردم 5 فروردین پارسال تا امسال ....1سال به عمر من اضافه شده ...یک سال بزرگتر شدم.....داشتم تمام ریز کارام رو مرور میکردم...موفقیت ها و پیشرفت هایی که بدست آوردم تو این یک سال سختی هایی که کشیدم....الان خیلی خوشحالم ...چون یه کوچولو از خودم راضیم تو این یک سال ...نمیدونم آیا خدا ازم راضیه...!!!؟؟؟


من تو زندگیم تنها یک هدف دارم و تا موقعی که قلبم می تپه و نفسم در جریانه برای رسیدن به بزرگترین هدف زندگیم تلاش میکنم...وحاضرم تمام سختی ها رو به جونم بخرم تا به این هدفم برسم....هدفی که تمام فکر و اعضا و جوارحم در جهت و رسیدن به اون حرکت میکنند...و اون هدف

                                             (رضایت ،خشنودی و  قرب الهی )

هست.


نمیدونم خدایا پارسال مثل همچنین روزی خیلی چیزا ازت خواستم بعضی هاشو بهم دادی...ولی بعضی هاشو....


خدایا تو بعضی جاها فکر میکنم راهو دارم اشتباه میرم و از صراط مستقیم خودم  خارج میشم....خدایا کمک کن تا راه رو پیدا کنم و بهترین تصمیم رو بگیرم...خدایا من حقیر گنهکار و رو سیاه رو ببخش و بیامرز و مسیر سعادت واقعی رو بهم نشون بده...


خدایا من رو از مغضوبین قرار نده....


وای خدایا وقتی فکر میکنم  به خشم تو تمام بدنم به رعشه میفته (اشکم دراومد)


خدایا !خدایا!خدایا!


ای خدای مهربانم....

نمیدونم معلوم نیست تا 5فروردین سال دیگه زنده باشم یا نه ...تورا سوگند به اشک خیس یتیمان گناهانم ببخشا و خطایم ببخشا..


"خدایا"

به واژه واژه نامهایت قسم  دلم نمی خواست لحظه ای از تو رو برگردانم و به چشم های شیطان خیره بشوم

دلم نمی خواست برای شیطان گندم درو کنم و سیب پوست بکنم


دوست نداشتم در دره های مه آلود گناه بنشینم وقله های سپیدو سر به فلک کشیده تقوا را نادیده بگیرم


خدایا شبی نیست که خواب چشم های روشن  تو را نبینم و همهمه ی بهشتیان را نشنوم


اما بگو چگونه لنگ لنگان به درگاه تو به درگاه تو که از هزاران قصر رویانی زیباتر است بیایم


خدایا آیا مرا با همین  دستهای تاریک  و کفش های گمراه و پیراهنی که بوی گناه میدهد می پذیری؟


آیا نام مرا در دفترچه ی مهربانی ات کنار فرشته ها و اقاقیها می نویسی ؟


آیا اجازه میدهی هر روز به نام تو پلک بگشایم و به یاد همه ی فرها ها فنجانی چای شیرین بنوشم ؟


خدایا من از دریاهای  مرده و کوههای کاغذی گریزانم و یک قطره از اشک عاشقان را با تمام آبهای زمین عوض نمی کنم


خدایا اگرچه بارها همراه شیطان در باغهای  آتش قدم زده ام و گل گفته ام و خار شنفته اما هیچگاه در مدح او شعری نسروده ام


خدایا  کاش با ناز انگشتهای خود دوباره مرا میافریدی


آنگاه تاجی از خورشید بر سرم می گذاشتیت وجامه ی از پونه به من می بخشیدی


و نامت را بر دیواره های گرم قلبم مینوشتی*


 

خدایا این دل خسته تا همیشه در آسمان عشق تو پرواز می کند


تو آنقدر بزرگی که کوچکی و حقارتم را می گسترانی و زنده میگردانی


من غریب و نا آشنا در کوچه پس کوچه های مبهم زندگی گم گشته ام


و تو آشنایی و راهنما...


خدایا راهم را نشانم بده


خدایا امید را به زندگیم برگردان


خود به خوبی میدانی دردی که  گلویم را گرفته و این بغض سنگین را


جسم خسته ام را دریاب که به دستهای  نوازشگر تو محتاج است


روح سرکش و طغیانگرم را آرام کن که در پی ات شبها بی قرار و بی تاب است


قلب پرتپشم را حس کن که برای رسیدن به اوج تو چه نامنظم در سینه ام در تقلاست


چشم های غمگینم را ببین که پیوسته برای دیدنت عاشقانه در انتظار است


بغض گلویم را بگیر که این همان درد دوری و دلتنگی است


آتش این وجود نگرانم را خاموش کن آفت بزرگی از نگرانی در تن ضیف و بیمارم است


و به من اطمینان ببخش که به حال خود رهایم نمی کنی


اینک سوار بر مرکب امید به سوی تو می آیم


به سوی تکیه گاهی که ویران نمیشود


به سوی امیدی که ناامیدی در آن معنایی ندارد


دورها آوایی است که مرا می خواند


ای امید دیروز و امروز  وفردای من


کمکم کن...

 

 

خدایا بمیرد هرآنچه را که مرا از تو بگیرد.


خدایا عاشقم عاشقترم کن                                     زسوز عشق خاکسترم کن


اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا


خدایا فقط هیچ وقت فراموش نکن قلبم برای تو می تپه!


 

اللهم عجل لولیک فرج

یا علی

 

 

موضوعات
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 207709